مثل کبریت کشیدن در باد
زندگی دشوار است
من خلاف جهت آب شنا کردن را،مثل یک معجزه باور دارم
آخرین دانه کبریتم را میکشم در این باد
هرچه باداباد!
سهـــــراب ســـپــــهری
دستانش را محکم بگیر
حواست بهش باشد
نگذار از جلوی چشمانت دور شود
شاید دست روزگار دست دیگری را در دستانش بگذارد
مثل قصه ی من و تو ، تو و او
و شاید او و دیگری .............
ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﺁﺧﺮ ﺧﻂ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺑﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺍﺭ ﺍﺯ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﺑﺎﺷﻪ...
چه سخت است هم پاییز باشد
هم ابر باشد
هم باران باشد
هم خیابان خیس اما
تو نباشی
گاهي پروانه ها هم اشتباهي عاشق ميشوند...
به جاي شمع گرد چراغهاي بي احساس خيابان ميميرند...
راستش را بخواهی ،فاجعه ی رفتن "او" چیزی را تکان نداد!
من هنوز هم چای میخورم،قدم میزنم،هستم.! اما...
تلخ تر. . .
تنهاتر. . .
بی اعتمادتر...
نگاه همه به پرده سینما بود.
(جشنواره فیلم های 10دقیقه ای بود به گمانم...)
اکران فیلم شروع شد.
شروع فیلم: تصویر سقف یک اتاق...
دو دقیقه از فیلم گذشت
سه ، چهار، پنج ...
هشت دقیقه ی اول فیلم تنها تصویر سقف اتاق!
صدای همه درآمد.
اغلب حاضران سالن سینما را ترک کردند.
ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین
و به یک معلول قطع نخاع خوابیده روی تخت رسید..
جمله زیرنویس فیلم: این تنها 8 دقیقه از زندگی این انسان بود و شما طاقتش را نداشتید.
پس قدر زندگیتان را بدانید..